محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

3502

تاريخ الطبرى ( فارسي )

زد ، صداى رعد و برق از صداى سنگها بيشتر شد و آن را پوشانيد مردم شام از اين متوحش شدند و دست بداشتند ، حجاج دامن قباى خويش را بلند كرد و زير كمربند خود محكم كرد و سنگ منجنيق را برداشت و در آن نهاد و گفت : « پرتاب كنيد » و خود وى با آنها در پرتاب سنگ شركت كرد . گويد : صبحگاهان صاعقه ها پياپى آمد و دوازده كس از ياران وى را بكشت و مردم شام شكسته شدند . حجاج گفت : « اى مردم شام از اين شگفتى نكنيد ، من فرزند تهامه‌ام اين صاعقهء تهامه است ، اينك نزديك فتحيم ، خوشدل باشيد كه آنچه به شما مىرسد به آن قوم نيز خواهد رسيد . » فردا نيز صاعقه شد و كسانى از ياران ابن زبير آسيب ديدند ، حجاج گفت : « مگر نمىبينيد كه آنها نيز آسيب مىبينند و شما قرين اطاعتيد و آنها به خلاف اطاعت . » گويد : جنگ ميان ابن زبير و حجاج ادامه داشت تا به نزديك كشته شدن وى كه ياران ابن زبير پراكنده شدند و بيشتر مردم مكه پيش حجاج رفتند و امان يافتند . منذر بن جهم اسدى گويد : زبير را روزى كه كشته مىشد ديدم كه يارانش پراكنده شده بودند و همراهانش به وضعى حيرتآور او را رها كرده بودند و پيش حجاج مىرفتند چنان كه نزديك ده هزار كس پيش وى رفتند . گويند از جمله كسانى كه ابن زبير را رها كردند و پيش حجاج رفتند دو پسرش حمزه و حبيب بودند كه براى خويش امان گرفتند . پس ، ابن زبير پيش مادر خويش اسماء رفت . مخرمة بن سليمان والبى گويد : وقتى ابن زبير ديد كه كسان او را رها كرده‌اند پيش مادر خويش رفت و گفت : « مادرجان ، كسان ، حتى دو پسرم و خاندانم ، مرا رها